تبليغاتX
مدرسه ای فقط با 2دانش آموز
دست هایی کوچک با اندیشه هایی بزرگ

تعطیلات نوروز دلتنگی ام را برای دبستان و دانش آموزان دوست داشتنی ام تشدید می کرد و روز به  روز خاطرات زیبای مدرسه بهمراه بازی های کودکانه و صحبت گرم بچه ها ، شوق دیدارشان را در دلم بیشتر میکرد . بیش از این تحمل نتوان کرد . تا پایان تعطیلات نوروز چند روزی باقی مانده  ، بالاخره با همان موتور همیشگی که به غارغارک معروف است ، راه صعب العبور روستای جمرک را  با عشق و انگیزه  همیشگی در پیش گرفتم و راهی روستا شدم  .شوق دیدار محبوبه و عاطفه مسیر طولانی و ناهموار روستا ،را برایم کوتا و هموار ساخته بود . به حوالی روستا رسیدم، مثل همیشه ، از دور گله ی گوسفندان و دست  مهربان و روحیه بخش چوپان روستا را که سالیان متمادی  در مسیر ترددم  با آواز خوش و سلام گرم و پر مهرش انزژی مثبت میداد و  نوعی دلبستگی چندین ساله ایجاد کرده بود ، به نشانه ی دیدار تازه از بالای سرش تکان تکان میخورد و از دور سلام گرمش را صمیمانه ارسال می نمود  .حیفم آمد، برای تبریک  سال نو و دیداری تازه از کنارش بگذرم و سلامی نداشته باشم  . بنابرین مسیر را برای عرض ادب به طرفش عوض کردم و بعد از  پیاده شدن از موتور سیکلت، با شوق زایدالوصف همیشگی ، همدیگر را در آغوش کشیدیم و بعد از  کلی روبوسی قطرات اشکی که از شوق دیدار به روی گونه هایمان سرازیر شده بود با کف دستان  همدیگر پاک کردیم و در کنار همدیگر نشستیم  .

حال و روزگارش با احوال مردم روستا جویا شدم، با خوشرویی تمام و کلام خوشش می گفت: الحمدالله الحمدالله  و با لبخند همیشگی ، انگار از صمیم قلبش به من سال نو را تبریک میگفت . بعد از  گپ و گفتار فراوان ادامه داد: الحمدالله جاده ی روستا هم بهتر شده و کم کم گوسفندان من نیز برای عبور از جاده  ،  راه رفتن روی آسفالت را تجربه میکنند . آخر، شش کیلومتر از مسیر را برای آسفالت آماده کرده اند و بزودی اینشاالله کار را شروع خواهند کرد و بقیه اش هم خدا کریمه .

از دانش آموزان و مدرسه که پرسیدم گفت: الهی شکر ،مدرسه منتظر شما  و من هم در انتظار دیدن هر روزتان که از دور دستمان را به نشانه ی ادب و رسم برادری ، به همدیگر  تکان دهیم اما محبوبه و عاطفه بهمراه مادربزرگشان  به دیدنی فامیل توی  شهر رفته اند و الآن آنها را نمی ببینی. به محض شنیدن این جمله ، احساس خوبی که برای دیدن بچه ها داشتم به رخوت و سستی تبدیل شد و مشتی ....نیز آرام آرام این نگرانی را در رفتار و صحبت هایم می دید و با تیز بینی خود که ابتدا و انتهای تعطیلات را بخوبی می دانست  گفت: چند روز بیشتر نمانده نگران نباش اینشاالله دیدارها به خیر و خوبی تازه می شود . شیرینی صحبت هایش هر کسی را  تسکین می داد  و از اینرو مرا برای ساعتی به خود مشغول کرد و بعد از کلی خوش و بش خداحافظی کردم و  به سمت روستا رفتم .

 به مدرسه که رسیدم نقاشی های زیبای بچه ها انگار  با من صحبت می کردند و برایم از روستا و مردمان خوبش ، از مهمان نوازی ها و نان گرم هر روزشان  ، از پاکی و صداقت و  شیرینی کلام زیبایشان   ، از سختی های راه و مشکلات روستایشان ، از آرزوهای بلند و اهدافی که در سر می پرورانند و از این جهت   نقاشی ها از  تازگی و جذابیت خاصی برخوردار بود  . لحظاتی خاطرات سالهای گذشته را در ذهن خود مرور کردم و در واپسین روزهای بازنشستگی از خدای بزرگ خواستم تا قصورات و کوتاهی های ماموریتم را در سنگر تعلیم و تربیت  به عظمت و بزرگیش مورد عفو بخشش قرار دهد .

ساعاتی ، خاطرات زیبای  سال ۵۸ و روزهای اول استخدام ، دانش آموزان دیروزی که هر یک مردان بزرگ امروز هستند  بهمراه بازی های کودکان معصوم و انشای همیشگی "علم بهتر است یا ثروت" و نوشته های برخاسته از  دل پاک و بی کینه ی  بچه ها ،مسیر چندین ساله ی رفت و آمد و .... همه و همه را در ذهن خود تداعی کردم و بعد از کلی مرور خاطرات گذشته و حرف با کلاس درس و مردمان روستا تصمیم گرفتم با بررسی آرشیو مدرسه و پرونده ی سواد آموزان این دبستان کوچک ، فارغ اتحصیلانی که امروز درهر نقطه ای از  استان و یا در جای جای سرزمین پهناور ایران نقش آفرینی می کنند از بایگانی ذهنم و سوابق مدرسه بیرون بکشم و تا آنجا که خاطراتم یاد آوری میکند در این  واپسین روزهای باز نشستگی ، به جامعه معرفی کنم . بعد از ساعاتی تأمل به احساس بسیار خوشایندی دست یافتم . زیرا  حاصل خدمات چندین ساله نظام و نتیجه ی زحمات خود و همکارانم را که بیش از ۳۵ نفر فارغ التصیلان دانشگاه ها ، که  تحصیلات کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را به پایان و هر کدام در گوشه ای از شهر و استانمان مشغول خدمت هستند می دیدم که  الفبای زندگی خود را از همین مدرسه و بر روی همین نیمکت ها فرا گرفتند  و دوران ابتدایی را از این نقطه ی کوچک ایران و در کنار همین دیوار گلی شروع نمودند و اینک به عنوان معلم ، کارمند و یا مسئول به ایفای وظیفه مشغولند . این یعنی عشق یعنی دلدادگی ،و  این عشق والا باعث   می گردد تا معلم درس و مشق و حتی فضای کوچک دبستان لقمان روستای جمرک را به تمام لذت های  دنیا ندهد . و امروز من  شیرینی و حلاوت  کار معلمی را بعد از سالها تدریس و در لحظات پایانی خدمتم توأم با یک دنیا آرامش و آسایش بخوبی  لمس میکنم و خدا را به خاطر این همه موهبت و عنایت شاکرم . 

تنها آرزویی  که اینک در ذهن خود می پرورانم و دغدغه ی  بزرگی که دارم به  موفقیت محبوبه و عاطفه دو دانش آموز مستعد و کوشای فعلی می اندیشم و  امیدوارم اینان نیز با تلاش و اراده ی بالایی که از آنان سراغ دارم ، روزی قله های عزت و افتخار را فتح و در نتیجه  خدمتگزارانی لایق و توانا برای مردم و نظام و  این سر زمین  گردند .  

نوشته شده توسط دستهای کوچک اندیشه های بزرگ در ساعت 11:1 | لینک  | 

 ای سید و مولای ما

 «من، جان ناقابلي دارم. جسم ناقصي دارم، اندك آبرويي دارم كه آنرا هم خود شما به ما داده اي. همه اينها رو من كف دست گرفتم، در راه اين انقلاب و در راه اسلام فدا خواهم كرد، اونها هم نثار شما باشه.»

                                                               

نوشته شده توسط دستهای کوچک اندیشه های بزرگ در ساعت 23:5 | لینک  | 

                   مدرسه ای در بندر دیر استان بوشهر

رئيس سازمان آموزش و پرورش  استان بوشهر گفت : مدرسه لقمان روستاي جمرك شهرستان دير با دو دانش آموز مستعد و معلم كوشا   مدرسه ای بسیار خوب و سرشار از فعالیت  است  . محمد حاجي زاده  در بازديد از اين  مدرسه دو دانش آموزي گفت : تلاش مي كنيم در حد امكان به اين مدرسه ی کمک کنیم تا از نظر تعميرات و تجهيزات کاملأ به آن رسيدگي شود و مشكلات آن را برطرف كنيم . وي ياد آورشد : دبستان لقمان روستاي جمرك در سال 58 تاسيس شده است و اكنون با دو دانش آموز و يك آموزگار از بهترین  مدارس در شهرستان دیر  شناخته می شود  .


 

نوشته شده توسط دستهای کوچک اندیشه های بزرگ در ساعت 23:0 | لینک  | 

                       

محبوبه یکی از ۲ دانش آموز مدرسه ی لقمان روستای  جمرک: 

  محبوبه دانش آموز مدرسه ی کوچک لقمان جمرک می گوید :  من از سنین کودکی به علت دشواریهای حاصل از وضعیت روستا با سختیهای زندگی آشنا شدم و به دلیل همین سختی ها خیلی زود متوجه شدم ،چگونه شهامت و نیروی خود را برای مقابله با نا کامی ها ، دلهره ها و بلاهای  زندگی متمرکز و تقویت کنم .

نکته ای که مایلم به آن توجه خاص کنید، این است که سختی ها خود زاینده ی موقعیت مثبت زندگی می باشد البته من به خوبی دلیل این موضوع را نمی دانم . ولی حقیقت امر این است که موقعیت های مثبت زندگی همواره از درون رنج و محنت ها شکوفا می شوند .

برای اینکه دقیقأ بدانید که زندگی در چنین روستاهایی آسان نیست به محل تحصیل من که نگاهی کنید به خوبی در می یابید که چه می گویم .

نوشته شده توسط دستهای کوچک اندیشه های بزرگ در ساعت 19:21 | لینک  | 

                           کلاسی کوچک با اندیشه هایی بزرگ به سادگی همین وبلاگ

                              مدرسه ای فقط با ۲ دانش آموز  

اینجا دبستان لقمان روستای جمرک از توابع شهرستان دیر استان بوشهر است و من آموزگار این دبستان،  یکی از غم انگیز ترین صحنه های خداحافظی  دوران زندگی خود را در سال تحصیلی جاری تجربه  خواهم کرد .

                                                               

 عاطفه دانش آموز  کلاس پنجمم به خواست خداوند، سال آینده از من و تنها دوست عزیزش، محبوبه ، با کوله باری از خاطرات شیرین و بیاد ماندنی ، برای ادامه تحصیل و تعیین سرنوشتش ، به روستای دیگری  کیلو مترها فاصله می رود  و من نیز با ۳۰ سال سابقه ی خدمت در کلاس درس و بهرگیری از حضور صمیمی و گرم بچه ها ، به همراه کلکسیونی از خاطرات زیبا و ماندگار ، محکوم به خداحافظی با عاطفه و مردمان خوب روستا هستم .

 هم اینک که آرام آرام به پایان سال تحصیلی نزدیک می شود دلشوره های ما سه نفر بخصوص  محبوبه بیشتر می شود و اشکهایی به زلالی آب چشمه که مثل اهدافشان، زلال و در عین حال پاک و شکوهمند و عظیمند ،مرا بشدت متاثر و  رنجور می نماید . محبوبه علاوه بر جدایی از تنها دوست صمیمی اش عاطفه و معلم خود  ، دغدغه ی بزرگ تعطیلی مدرسه در سال آینده نیز او را آزار می دهد   می گوید : نگرانیم  این است که  هم شما را از دست دهم و هم برای همیشه از کلاس و درس و مشق، خداحافظی کنم . آخر اگر آموزش و پرورش، مدرسه ما را بخاطر من تنها دانش آموز تعطیل کرد به کجا می توانم بروم . هر روز آرزو می کند  ای کاش  سال آینده یکی از روستایمان به کلاس اول می آمد تا مدرسه با همین جمعیت حفظ  می شد . همین دیروز به من گفت خدایا نکند آرزوهای بلندی که در سر می پرورانم با دلی شکسته در کنار همین کلاس  و مدرسه برای همیشه  دفن نماییم و امیدها و نویدهائی که برایم قابل دسرسی و صادقانه است ،از افکارم دور نمایم . 

 می گوید من به همه قول می دهم اگر مدرسه امان پایدار بماند ،برای تحقق آمال خود و بچه های روستا از هیچ کوششی دریغ ننموده و برای رسیدن به آینده ای بهتر و جهانی برتر از خودگذشتگی نشان دهم . 

برای من جای بسی خرسندی و خوشحالی است که شرح وقایع چنین  آموزشگاهی با  بچه هایی به شفافیت آینه و افکاری بلند می نگارم . انگیزه ی من  برای نگارش این مطالب در مرحله ی نخست القای روح فداکاری و تعهد در بین نوجوانان و جوانان نسبت به جامعه و قابلیت های بزرگ خود و در مرحله ی بعد این که به همه ی ایرانیان عزیز و مسئولان  کوشا ثابت نمایم ، که توانایی های بزرگ و سرمایه های پر ارزش فراوانی در محروم ترین روستاهای کشور وجود دارد که برجسته ترین آن همان صداقت ، پاکی و صمیمیت توأم با ظرفیت های بالای علمی ، برای ترقی و پیشرفت  است و تردیدی ندارم که در صورت فراهم آوردن تسهیلات و شرایط مناسب ، بچه های همین روستاها ، قهرمانان نوین تاریخ بزرگ خود و جهان آینده باشند.

نوشته شده توسط دستهای کوچک اندیشه های بزرگ در ساعت 17:57 | لینک  | 

        

 کوچک تر از کوچک ترین مدرسه دنیا

                                                             

     

پیش از این مدرسه  روستای کالو با ۴دانش آموز به عنوان کوچک ترین مدرسه دنیا شناخته

                                                        شده بود  

روستای جمرک در ۱۵ کیلومتری شمال شهرستان دیر استان بوشهر با ۵۰ نفر جمعیت دارای یک دبستان دو پایه با ۲دانش آموز به نامهای محبوبه عمرانی کلاس چهارم و عاطفه عمرانی کلاس پنجم است که در این مدرسه با ۳۰ متر مربع فضا بدون امکانات مشغول به تحصیل هستند .

 به گزارش ایرنا ، یکی از دو دانش آموز این مدرسه گفت: من با تلاش زیاد و بدون امکانات ، خودم را به کلاس چهارم رسانده ام . محبوبه  عمرانی افزود مدرسه ی ما دیوار و حصار حفاظتی ندارد ، وضع بهداشتی آن مناسب نیست اما معلم خوبی داریم او بسیار دلسوز است .و در تدریس مهارت خوبی دارد .وی اضافه کرد اگر امکانات مدرسه زیاد شود دانش آموزان زیادی به مدرسه می آیند .

 عاطفه ی عمرانی دیگر دانش آموز این مدرسه نیز اظهار داشت: دلم می خواهد مسئولان صدای من را بشنوند و به فکر آبادی و عمران روستا و مدرسه ی ما باشند . وی گفت اکنون کلاس پنجم هستم و اگر قبول شدم مدرسه ی راهنمایی نزدیک ما نیست که ادامه تحصیل دهم و ناچارم که مدرسه را رها کنم . عاطفه افزود مدرسه روستای ما هیچ امکانات فرهنگی و هنری ندارد و ما از کمترین وسائل فرهنگی مانند کتاب محروم هستیم . وی اضافه کرد دلم می خواهد ادامه تحصیل بدهم و مهندس راه و ساختمان بشوم و جاده ی روستا را بسازم تا مردم بتوانند به راحتی تا مرکز شهر رفت و آمد کنند . این دانش آموز بیان کرد روستای جمرک خانه ی بهداشت ندارد و اگر کسی مریض شد باید با بد بختی خود را به روستای بردستان در ۱۲کیلومتری روستا برساند .

معلم دبستان جمرک نیز گفت من هر روز از راه ۱۵کیلو متری از شهر دیر تا روستا با تنها وسیله ی شخصی خود یعنی موتورسیکلت می پیمایم . غلام آبدونی افزود ۵۴ سال سن دارم و سابقه ی خدمتم نزدیک به ۳۰سال است که معلمی را دوست دارم و برای تدریس علاقه و انگیزه ام زیاد است و آرزو می کنم روزی این دو دانش آموز تحصیلات عالیه داشته باشند و برای آبادانی روستای خود نقش آفرینی کنند . آبدونی ،در باره ی مردم روستای جمرک نیز گفت مردم این روستا کار و شغل ثابتی ندارند و هر سال از تعداد جمعیت این روستا کاسته می شود . وی افزود مهمترین خواسته ی من از مسئولان این است که هر چه زود تر برای آبادی و عمران روستا جاده را آماده کنند تا زمینه ی دسترسی مردم به شهر و روستاهای همجوار فراهم شود و در کنار این جاده مدرسه نیز آباد می شود . 

نوشته شده توسط دستهای کوچک اندیشه های بزرگ در ساعت 23:31 | لینک  |